یک "تو" وسط زندگی ام ، گمشده است
حالم بدِ...
سه‌شنبه ٢۳ دی ۱۳٩۳ ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد ناصری | ( نظرات )

-------------------------------------

حالم بده مثل کسی
که زیر بارون اشکاشو میشه شمرد
مثل کسی که خاطراتشو بشه از یاد برد
حالم بده ..حالم بده

-------------------------------------


برچسب‌ها:

حواسمون نیست !
یکشنبه ٩ شهریور ۱۳٩۳ ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد ناصری | ( نظرات )

یه وقتایی آدم باید علاوه بر نیتی که توی دلش داره ، یکم هم به طرز بیانش دقت داشته باشه.

خیلی وقتا اونایی که میدونیم دوسمون دارن و اگه حرفی میزنن صرفاً از روی دلسوزی و علاقه است . ی جوری باهات حرف میزنن که ناخودآگاه دلت میلرزه. دلت میشکنه.

خودم هم بارها شده که این اشتباه رو کردم توی برخوردم با اطرافیانم و از این بابت ازشون خیلی معذرت میخوام و می خوام بدونن که  حالشون رو توی اون لحظه درک کردم بارها. خیلی حالِ گندیه !

-----

ی وقتایی خیلی از ما ها اصلا به طرف مقابلمون توجه نمیکنیم

راحت هرچی می خوایم و به دهنمون میاد رو با هر لحنی بیان میکنیم و اصلا یک لحظه با خودمون فکر نمیکنیم که کسی که روبرومونِ آدمِ و دل داره

دلش رو میرنجونیم

دلش رو میشکنیم با حرفامون

با طرز حرف زدنمون

میشکنیم و میگذریم ، ولی اون میمونه و یک غرور له شده و یک دلِ رنجیده.

 -------------------

هیچکدوم از ما از سنگ نیستیم ، گرچه سنگ هم که باشی ی روز ترک برمیداری و میشکنی!

هممون باید خودمون رو اصلاح کنیم

هممون.


برچسب‌ها: خودنویس

خدایا شکرت...
سه‌شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٢ ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد ناصری | ( نظرات )

دیشب تا صبح باهات حرف زدم

راحت و بدون ترس

امروز یک خبر خوب شنیدم

خدایا ، دوستت دارم....همین

پ.ن : همیشه دقیقا وقتهایی که از همه چی نا امید میشی و خسته ، خدا خودش کاری میکنه که بهت بفهمونه "حواسش بهت هست..."


برچسب‌ها: خودنویس

آدم ها و فراموشی...
سه‌شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٢ ساعت ٤:٥۸ ‎ق.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد ناصری | ( نظرات )

بعضی وقتا رفتار و واکنشی رو از کسی میبینیم که حتی تصورشم نمی تونستیم بکنیم.

جالب تر اینه که وقتی طرف مقابلت تو یه همچین شرایطی قرار داره تو تمام فکر و ذکرت این باشه که حالش رو بهتر کنی

نه اینکه کاری کنی که از حرف زدن با تو پشیمون بشه و احساس بیکسی بکنه.

خیلی بَدِ که آدمها بعضی وقتها انقدر راحت یادشون میره طرف مقابلشون کیه....

 

درس امروز : اینکه میگن با هر دست بدی با همون دست پس میگیری دروغ محضه .

این روزا آدم ها خیلی فراموش کار شدن...

پ.ن : هیچوقت بخاطر کارایی که برای دیگرون انجام دادم منتی نذاشتم روی سرشون

ولی همیشه یه جاهایی صدای شکستن دلم رو با گوشهای خودم شنیدم

خیلی درد داره که توی اوج تنهایی و دلتنگی دلت به دست کسایی بشکنه که هیچوقت نذاشتی تنهایی رو حس کنن

همیشه یه جوری کنارشون بودی و آرومشون کردی ولی اونا......


برچسب‌ها: خودنویس, شعر

آوار....
دوشنبه ٧ بهمن ۱۳٩٢ ساعت ٦:٥۱ ‎ب.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد ناصری | ( نظرات )
از حال خودم خسته م از دست خودم دلسرد
این دردرو با هیچکس تقسیم نمیشه کرد
تو هیچی نمیدونی از این من یاس آلود
سقفی رو سرم ریخته که عشق ستونش بود
می دونی کی مثل من آلوده تشویشه
کوهی که سقوط کرده دریائی که غرق میشه
بی رحمی درد تو تاریخ رو تکرار کرد
زیرو بم قلبم رو این زلزله آوار کرد
امروز که لحن من معنای عذاب میده
امروز که همه چیزم از همدیگه پاشیده
آشفتگی من رو تنها کسی می فهمه
که سوختن خونه اش رو با چشم خودش دیده
اونقدر خرابم که از بغض صدام پیداست
معیار جدید درد این حال من تنهاست
از حال خودم خسته م از دست خودم دلسرد
این دردرو با هیچکس تقسیم نمیشه کرد
--------------------------------------------------
درس امروز : مردم این شهر به هرچه که نمی فهمند , می خندند !
پ.ن : وقتایی هم هست که خسته میشی از بال و پر زدن برای اینکه زندگیت اونجوری که می خوای بشه
اون موقعست که میشینی و فقط به یک نقطه خیره میشی
نه حرفی ، نه حرکتی....فقط ساکت و آروم شکسته میشی.

برچسب‌ها: خودنویس, شعر

با خبر باش که پژمردن من آسان نیست...
یکشنبه ٦ بهمن ۱۳٩٢ ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد ناصری | ( نظرات )

درس امروز : آخر هر چیزی خوب میشه ، اگه خوب نشد ، بدون که هنوز آخرش نیست ( چاپلین )

پ.ن : خدایا ، من نه ایوبم ، نه نوح ؛ گفتم که در جریان باشی ، من ی آدم معمولی ام . همین


برچسب‌ها: تصویر, خودنویس

گل های شمعدانی...
دوشنبه ۳٠ دی ۱۳٩٢ ساعت ٥:٥٥ ‎ب.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد ناصری | ( نظرات )

توی مبل فرو رفته بودم و به یکی از مجلات مُدی که زنم همیشه می خرد نگاه می کردم.

چه مانکن هائی، چقدر زیبا، چقدر شکیل و تمنا برانگیز. زنم داشت به گلدان شمعدانی

که همیشه گوشه اتاق است ور می رفت و شاخه های اضافی را می گرفت و برگ های

خشک شده را جدا می کرد. از دیدن اندام گرد و قلنبه اش لبخندی گوشه لبم پیدا شد

از مقایسه او با دخترهای توی مجله خنده ام گرفته بود...

زنم آنچنان سریع برگشت و نگاهم کرد که فرصت نکردم لبخندم را جمع و جور کنم.

گلدان شمعدانی را برداشت و روبروی من ایستاد و گفت: نگاه کن! این گل ها هیچ شکل

رزهای تازه ای نیستند که دیروز خریده ام. من عاشق عطر و بوی رز هستم.

جوان، نورسته، خوشبو و با طراوت. گل های شمعدانی هرگز به زیبائی و شادابی آنها

نیستند، اما می دانی تفاوتشان چیست؟ بعد، بدون این که منتظر پاسخم باشد اشاره

ای به خاک گلدان کرد و گفت: اینجا! تفاوت اینجاست. در ریشه هائی که توی خاک اند.

رزها دو روزی به اتاق صفا می دهند و بعد پژمرده می شوند، ولی این شمعدانی ها،

ریشه در خاک دارند و به این زودی ها از بین نمی روند.

سعی می کنند همیشه صفابخش اتاقمان باشند.

چرخی زد و روی یک صندلی راحتی نشست و کتاب مورد علاقه اش را به دست گرفت.

کنارش رفتم و گونه اش را بوسیدم.

این لذت بخش ترین بوسه ای بود که بر گونه یک گل شمعدانی زدم.

 

درس امروز : قدر گل شمعدانی خودتون رو بدونید....

پ.ن : تقدیم به تک گل شمعدانی زندگیم که ریشه در وجودم دارد.....


برچسب‌ها: خودنویس

سکوت...
یکشنبه ٢٩ دی ۱۳٩٢ ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد ناصری | ( نظرات )

همیشه درست همون وقت هایی که احساس میکنم قوی شدم و دارم جون میگیرم

دنیا توی یک لحظه شروع میکنه به خورد کردنم....

چقدر بَدِ انقدر خسته باشی که نتونی جز سکوت کاری بکنی .

--------------------------------------------------------------------

 

درس امروز : یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد

 

پ.ن : خیلی وقته که نبودم و ننوشتم

عذر میخوام بابت این همه تاخیر و غیبت.

امیدوارم از این به بعد بتونم بیشتر بیام اینجا و پررنگ باشم....

 

--------------------------------------------------------------------


برچسب‌ها: خودنویس

 
دیگر موارد
Best Resolution : 1440x900