یک "تو" وسط زندگی ام ، گمشده است
حمیده خیرآبادی ، هم رفت...
سه‌شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٩ ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد ناصری | ( نظرات )

http://mohamadnaseri.persiangig.com/persianblog/besme%20rab2.jpg

شب گذشته به علت کهولت سن در منزل شخصی
حمیده خیرآبادی، مادر سینمای ایران، هم رفت

حمیده خیرآبادی بازیگر سینما و تلویزیون بامداد سه شنبه در 86 سالگی درگذشت. این بازیگر سینما و تلویزیون که سال 1303 در شهرستان رشت متولد شد در سالهای اخیر مقابل دوربین نمی‌رفت.او 31 فروردین ساعت 2 بامداد درگذشت . پیکرخیرآبادی سه شنبه 31 فروردین‌ماه در بهشت زهرا به خاک سپرده می‌شود. در حال حاضر پس از انتقال پیکر متوفی از غسالخانه ،خانواده‌اش در حال تشییع و خاکسپاری پیکر وی در بهشت زهرا(س) هستند.

روحش شاد ، یادش گرامی


برچسب‌ها:

نسیمی از دیار آشتی...
دوشنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸٩ ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد ناصری | ( نظرات )

http://mohamadnaseri.persiangig.com/persianblog/besme%20rab2.jpg

http://www.karinaworld.com/black-flower,jpg.jpg

 

---------------------------------------------------------------------------

 

باری اگر روزی کسی از من بپرسد
چندی که در روی زمین بودی چه کردی؟

من می گشایم پیش رویش دفترم را
گریان و خندان بر می افرازم سرم را

آنگاه می گویم که بذری نو فشانده است
تا بشکفد تا بردهد بسیار مانده است

در زیر این نیلی سپهر بیکرانه
چندان که یارا داشتم در هر ترانه

نام بلند عشق را تکرار کردم

با این صدای خسته شاید خفته ای را
در چارسوی این جهان بیدار کردم

من مهربانی را ستودم
من با بدی پیکار کردم

پژمردن یک شاخه گل را رنج بردم
مرگ قناری در قفس را غصه خوردم

وز غصه مردم شبی صدبار مردم

شرمنده از خود نیستم گرچون مسیحا
آنجا که فریاد از جگر باید کشیدن

من با صبوری بر جگر دندان فشردم

اما اگر پیکار با نابخردان را
شمشیر باید می گرفتم

بر من نگیری من به راه مهر رفتم

در چشم من شمشیر در مشت
یعنی کسی را می توان کشت

در راه باریکی که از آن می گذشتیم
تاریکی بی دانشی بیداد میکرد

ایمان به انسان شب چراغ راه من بود
شمشیر دست اهرمن بود

تنها سلاح من در این میدان سخن بود

شعرم اگر در خاطری آتش نیفروخت
اما دلم چون چوب تر از هر دو سر سوخت

برگی از این دفتر بخوان شاید بگویی
آیا که از این می تواند بیشتر سوخت

شبهای بی پایان نخفتم
پیغام انسان را به انسان باز گفتم

حرفم نسیمی از دیار آشتی بود

در خارزار دشمنی ها
شاید که طوفان گران بایست می بود

تا برکند بنیان این اهریمنیها
پیران پیش از ما نصیحت وار گفتند

دیر است دیراست تاریکی روح زمین را
نیروی صد چون ما ندایی در کویر است

نوح دگر میباید و طوفان دیگر

دنیایی دیگر ساخت باید
وزنو در آن انسان دیگر

اما هنوز این مرد تنهای شکیبا

با کوله بار شوق خود ره می سپارد
تا از دل این تیرگی نوری برآرد

در هر کناری شمع شعری می گذارد
اعجاز انسان را هنوز امید دارد

 

فریدون مشیری

 

---------------------------------------------------------------------------

 

 


برچسب‌ها:

نا امید...
یکشنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٩ ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد ناصری | ( نظرات )

http://mohamadnaseri.persiangig.com/persianblog/besme%20rab2.jpg

http://www.joeloya.com/blog/images/stories/prison.jpg

زمانی که پدرم به من گفت: وقتش است ازدواج کنم، نمی‌دانستم عاقبتش سر از پشت میله‌های زندان درآوردن باشد. چون آن لحظه انگار داشت افکارم را به زبان می‌آورد. افکاری که مدت‌ها ذهنم را به خود مشغول کرده بود، برای همین کانال تلویزیون را عوض کردم، اما به جای این‌که به تصویر خیره شوم، سرم را پایین انداختم...


برچسب‌ها:

یکی از جملات عجیب زبان انگلیسی...
شنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٩ ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد ناصری | ( نظرات )

http://mohamadnaseri.persiangig.com/persianblog/besme%20rab2.jpg

http://s1.picofile.com/mohnaseri/Pictures/handwrite.jpg

این جمله با کلمه ای یک حرفی آغاز می شود٬ کلمه دوم دو حرفیست٬‌ چهارم چهار حرفی... تا بیستمین کلمه که بیست حرفی است



I do not know where family doctors acquired illegibly perplexing handwriting nevertheless, extraordinary pharmaceutical intellectuality counterbalancing indecipherability
, transcendentalist's intercommunications incomprehensibleness

ترجمه: نمیدانم این دکترهای خانوادگی این دست خطهای گیج کننده را از کجا کسب میکنند.با این حال سواد پزشکی انها غیر قابل کشف بودن این دست خط ها را جبران کرده و بر غیر قابل کشف بودن انها ( دست خط ) برتری میجوید.

تا سلامی دوباره , در پناه خالق یکتا....لبخند


برچسب‌ها:

باز هم تنها بودم...
چهارشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸٩ ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد ناصری | ( نظرات )

http://mohamadnaseri.persiangig.com/persianblog/besme%20rab2.jpg

http://mohamadnaseri.persiangig.com/blog_pic/harfe_del/2uhx1y9.jpg

خیلی شرمنده ام که اولین سلام سال 89 رو باید با یک پُست دلگیر به شما برسونم یکی از دلایلی که این مدت نبودم هم همین دِلِ گرفتم بود .

به هر حال فرا رسیدن بهار 1389 رو به همتون تبریک میگم و بهترین ها و زیباترین ها رو توی این سال براتون آرزو دارم .

امسال رو هم مثل سال گذشته تنها شروع کردم یعنی همه اطرافم بودن ، اما اونی که میخواستم باشه ، نبود .

یک شعر زیبا از آلبوم جدید امید برای همه اونایی که مث من تنها سال نو رو شروع کردن .

 

---------------------------------------------------------------------------

اگر مانده بودی تو را تا به عرش خدا می رساندم

اگر مانده بودی تو را تا دل قصه ها می کشاندم

اگر با تو بودم به شب های غربت که تنها نبودم

اگر مانده بودی ز تو می نوشتم تو را می سرودم

مانده بودی اگر نازنینم زندگی رنگ و بوی دگر داشت

این شب سرد و غمگین غربت با وجود تو رنگ سحر داشت

با تو این مرغک پر شکسته مانده بودی اگر بال و پر داشت

با تو بیمی نبودش ز طوفان مانده بودی اگر همسفر داشت

هستیم را به آتش کشیدی سوختم من ندیدی ندیدی

مرگ دل آرزویت اگر بود مانده بودی اگر می شنیدی

با تو دریا پر از دیدنی بود شب ستاره گلی چیدنی بود

خاک تن شسته در موج باران در کنار تو بوسیدنی بود

بعد تو خشم دریا و ساحل بعد تو پای من مانده در گل

مانده بودی اگر موج دریا تا ابد هم پر از دیدنی بود

با تو و عشق تو زنده بودم بعد تو من خودم هم نبودم

بهترین شعر هستی رو با تو مانده بودی اگر می سرودم

---------------------------------------------------------------------------

 

تا سلامی دوباره , در پناه خالق یکتا....لبخند

 


برچسب‌ها:

 
دیگر موارد
Best Resolution : 1440x900