یک "تو" وسط زندگی ام ، گمشده است
به بهانه ی یلدا...
سه‌شنبه ۳٠ آذر ۱۳۸٩ ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد ناصری | ( نظرات )

http://s1.picofile.com/file/6231746476/yalda.jpg

سلام....

زمستون همیشه فصل مورد علاقه ی من بوده و هست. چون گرمی روابط رو توی هوای سرد زمستون میشه بهتر حس کرد .

شما اینطور فکر نمی کنید ؟

امشب شب آخر پائیز یا شب یلداست ، فرارسیدن این شب باستانی رو بهتون تبریک می گم ، امیدوارم زمستونتون همیشه برفی و دلتون به گرمی آفتاب تابستون باشه .

--------------------------------------

شب یلدای چشاتو بی ستاره می پرستم

اگه باشی یا نباشی تا همیشه با تو هستم

پای این سفره ی خالی من نمک گیر نگاتم

تو سکوت شب قصه عاشق زنگ صداتم

توی بی وقتی آواز پاتو وا کن به ترانه

لحظه های منو پر کن از یه حس شاعرانه

منو از خودم بگیر و به همین ترانه بسپار

شاید این قصه برامون دیگه هرگز نشه تکرار

یه شب از اونور ابرها میرسم به شهر مهتاب

اونجا که دیگه نمیشه کسی از غصه ها بی خواب

میریم اونجا که ترانه رو سر گریه میباره

پشت هر پلک ستارش یه بغل قصه سوار

توی بی وقتی آواز پاتو وا کن به ترانه

لحظه های منو پر کن از یه حس شاعرانه

منو از خودم بگیر و به همین ترانه بسپار

شاید این قصه برامون دیگه هرگز نشه تکرار

منو از خودم بگیر و به همین ترانه بسپار

شاید این قصه برامون دیگه هرگز نشه تکرار

--------------------------------------

برقرار باشید و سبز....لبخند


برچسب‌ها:

به بهانه ی 16 آذر...
سه‌شنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٩ ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد ناصری | ( نظرات )

http://s1.picofile.com/file/6211293758/daneshjo.gif

سلام

١۶ آذر ماه سالروز بزرگداشت مقام دانشجو رو به همه ی دوستان و عزیزان دانشجو تبریک میگم

فقط همین ، دیگه چیزی نمیشه گفت ، ببخشید


برچسب‌ها:

هفت شنبه‌های بیمار
جمعه ۱٢ آذر ۱۳۸٩ ساعت ۸:٢۳ ‎ب.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد ناصری | ( نظرات )

از خالی تو در من

از لحظه‌های بی‌ عار

تاریخ بی‌ تو بودن

هفت شنبه‌های بیمار

روزای نیمه سوخته با بوسه‌های سیگار

مشق نبودن تو ،جریمه‌های بسیار

این لحظه رو نگه دار

بانوی خواب و‌ بیدار

این لحظه‌رو نگه دار

بانوی خواب و‌ بیدار

لبریز خنده با تو لبریز شعر یغما

شال حریر آبی تو پرسه‌های سرما

گاهی نگاهی‌ از تو

گاهی خیال و‌ رویا

بوسیدن تن عشق تا وعدهای فردا

اون لحظه رو به یاد آر بانوی خواب و‌ بیدار

اون لحظه رو به یاد آر بانوی خواب و‌ بیدار

از شعر تلخ امشب تا بهترین دیروز

گاهی صدای فریاد گاهی سکوت لب دوز

گاهی طنین خنده گاهی نگه پر سوز

با من همیشه اما لعنت به بدترین روز

هفت شنبه‌های بیمار...


برچسب‌ها:

ساعت چنده !؟
سه‌شنبه ٢ آذر ۱۳۸٩ ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد ناصری | ( نظرات )

مرد جوون : ببخشین آقا ، می تونم بپرسم ساعت چنده ؟

پیرمرد : معلومه که نه !

جوون : ولی چرا ؟ ! مثلا'' اگه ساعت رو به من بگی چی از دست میدی ؟ !

پیرمرد : ممکنه ضرر کنم اگه ساعت رو به تو بگم !

جوون : میشه بگی چطور همچین چیزی ممکنه ؟ !

پیرمرد : ببین ... اگه من ساعت رو به تو بگم ، ممکنه تو تشکر کنی و فردا هم بخوای دوباره ساعت رو از من بپرسی !

جوون : کاملا'' امکانش هست !

پیرمرد : ممکنه ما دو سه بار دیگه هم همدیگه رو ملاقات کنیم و تو اسم و آدرس من رو بپرسی !

جوون : کاملا'' امکان داره !

پیرمرد : یه روز ممکنه تو بیای به خونه ی من و بگی که فقط داشتی از اینجا رد میشدی و اومدی که یه سر به من بزنی! بعد من ممکنه از روی تعارف تو رو به یه فنجون چایی دعوت کنم !

بعد از این دعوت من ، ممکنه تو بازم برای خوردن چایی بیای خونه ی من و بپرسی که این چایی رو کی درست کرده ؟ !

جوون : ممکنه !

پیرمرد : بعد من بهت میگم که این چایی رو دخترم درست کرده ! بعد من مجبور میشم دختر خوشگل و جوونم رو بهت معرفی کنم و تو هم دختر من رو می پسندی !

مرد جوون : لبخند میزنه !

پیرمرد : بعد تو سعی می کنی که بارها و بارها دختر من رو ملاقات کنی ! ممکنه دختر من رو به سینما دعوت کنی و با همدیگه بیرون برید !

مرد جوون : لبخند میزنه !

پیرمرد : بعد ممکنه دختر من کم کم از تو خوشش بیاد و چشم انتظار تو بشه ! بعد از ملاقاتهای متوالی ، تو عاشق دختر من میشی و بهش پیشنهاد ازدواج می کنی !

مرد جوون : لبخند میزنه !

پیرمرد : بعد از یه مدت ، یه روز شما دو تا میاین پیش من و از عشقتون برای من تعریف می کنین و از من اجازه برای ازدواج میخواین !

مرد جوون در حال لبخند : اوه بله !

پیرمرد با عصبانیت : مردک ابله ! من هیچوقت دخترم رو به ازدواج یکی مثل تو که حتی یه ساعت مچی هم از خودش نداره در نمیارم !


برچسب‌ها:

 
دیگر موارد
Best Resolution : 1440x900