یک "تو" وسط زندگی ام ، گمشده است
خیال تو...
شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٢ ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد ناصری | ( نظرات )

بهت بدجوری وابستم که اینجوری به هم ریختم 
همه حرفامو تا امروز نگفتم تو دلم ریختم

تو پیشم نیستی و هر شب دارم از غصه می پوسم
دلم میگیره وقت خوابه که چشماتو نمی بوسم

چه لحظه های بی رحمی داره صبرم تموم میشه
تو نیستی و یه روز خوش تو دنیا ارزوم میشه

تمام سهم من از تو همین بوده که تنها شم
روزایی که تو میخوام فقط دلتنگ تو باشم

نمیشه زنگی بی تو هنوزم باورش سخته
تو رفتی و خیال تو هنوزم روی این تخته

تو این خونه بدون تو شبا تاریک تر میشه
جای خالیت اون گوشه به من نزدیکتر میشه

همش حس میکنم کم کم دارم از یاد تو میرم
چه سخته درک این احسای که دستاتو نمیگیرم

بهت بدجوری وابستم که اینجوری به هم ریختم 
همه حرفامو تا امروز نگفتم ..... 


برچسب‌ها: خودنویس, شعر

عادت...
یکشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩٢ ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد ناصری | ( نظرات )

ما با همدیگه میتونیم بیشتر از اینا بمونیم / میتونیم بیشتر از اینا قدر لحظه هامون رو بدونیم
میتونیم با هم از عشقمون صحبت کنیم / میتونیم رویاهامون رو با همدیگه قسمت کنیم


ما با همدیگه روزامون عاشقونست / دوستی من و تو از حالا تا همیشه‌ست

ما دوتا باهم میتونیم تا کهکشونا بریم / میتونیم قلبهامون رو واسه همیشه به هم بدیم



تا به هم بفهمونیم چقدر همو میخوایم / تا به هم ثابت کنیم کی عاشقتره

ما به هم عادت کردیم اصلاً نمیشه که / یه روز از روزامون بدون هم بگذره



ما به هم عادت کردیم، تنهائی سختمونه / قصّه‌ی عشقمون رو همه‌ی شهر میدونه

ما به هم عادت کردیم، تموم شد فاصله ها / بیا تا ثابت کنیم یه حسّی هست بین ما


تا به هم بفهمونیم چقدر همو میخوایم / تا به هم ثابت کنیم کی عاشقتره

ما به هم عادت کردیم اصلاً نمیشه که / یه روز از روزامون بدون هم بگذره


برچسب‌ها: خودنویس, شعر

شبهای من...
دوشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩٢ ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد ناصری | ( نظرات )

باز شب شد....

باز همه خواب و منم که به بیداری دچارم...

باز صدا میزنند قرص هایم مرا...

و من خسته از بیداری های ممتد

تسلیم آنها میشم برای ساعتی خوابـــ...

این است داستان شبهای من...


برچسب‌ها: خودنویس

حال و روزم خوب و خوش نیس...
شنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩٢ ساعت ٦:٠٥ ‎ق.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد ناصری | ( نظرات )

سلام

الان ساعت حدودا 6 صبحه ، اومدم اینجا تا یکم خودمو مشغول کنم ، تا یکم از فکرایی که توی مغزمه از دیشب و داره میترکونه سرمو ، دور شم.

از دیشب نتونستم بخوابم هر کار کردم. نمیدونم چرا دیگه قرص ها هم اثر ندارن مث قدیم.

چشمام خیلی درد میکنه ولی هنوز خوابم نمیبره.

کلافه ام ، خیلی کلافه ام.....انقدر که هر چند دقیقه یکبار پا میشم الکی راه میرم و میشینم.

خیلی حس گندیه...

اصلا حس و حال هیچ کاری رو ندارم ، شدم مث دیوونه ها...همش به یه نقطه خیره میشم و....

متنفرم از این دقیقه ها ، از این ساعت ها ، از این روزهایی که نداشتنتو به رخم میکشن.....متنفرم

کاش میشد بودی کنارم.....

خدایا ، یا خیلی برگردون عقب ، یا خیلی رد کن بره جلو ؛ اینجاهای فیلم زندگیم خیلی خش داره.

----------------------

پ.ن : دوس دارم باز هم بخندی ، دلم برای خندیدنت تنگ شده...خیلی تنگ شده


برچسب‌ها: خودنویس

چه سخته مال هم باشیم و بی هم...
جمعه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٢ ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد ناصری | ( نظرات )

سلام.

نمیدونم باید چی بگم دقیقا ، پس ترجیح میدم مثل همیشه در قالب شعر حرف بزنم.

ببخشید اگه این وبلاگ بیشتر شبیه یک غمگاه شده ، چون فکر میکنم اینجا بهترین جا برای زدن یک سری حرف هاست ، اینجا نگاه کسی  سنگینی نمیکنه ، کسی برای گوش دادن به حرفای آدم منتی نمیذاره....

"اینجا خیلی خوبه....وقتی که نمیشه توی آغوشش بود و باهاش حرف زد"

...................................................

کی میدونه که چی بین من و تو بوده و هست ؟

کی از این شب گریه های بی هم و با هم خبر شد ؟

کی میدونه که چطور دلشوره داشتیم ، وقتی از نگاه هم خبر نداشتیم ؟

کی تمام قلبشو هدیه به تو داد ؟

کی تو شب های غمت ، فکر تورو داشت ؟

ساعت های اول شب ، یادته ؟

کوچه ی سربالایی رو ، یادته ؟

هوای سرد زمستون ، یادته ؟

خنده هامون زیر بارون ، یادته ؟

اون همه دیوونه بازی ، یادته ؟

نگو یادت نیست ، که من خوب یادمه

هنوزم تصویر ماهت ، توی قاب قلبم ه...

...................................................

پ.ن : چه سخته مال هم باشیم و بی هم....


برچسب‌ها: خودنویس, شعر

برای تو که مهربانی در این نامهربانی ها...
دوشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩٢ ساعت ۸:۳٤ ‎ق.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد ناصری | ( نظرات )

برای دوستی می نویسم

که آمدنش اتفاقی

ماندنش دلگرمی

و رفتننش بایدیست...

دوستی که لحظات خوبی را برایم ساخت

و با رفتنش خاطره ماندگاری برایم میگذارد

کاش میشد در کنارم بماند

و تنهایی هایم را تسکین دهد

من همیشه برایش دعا خواهم کرد

دلی آرام

همراه با یاد خدا
..................................
پ.ن : برگشتم ، بعد از کلی غیبت ، با کلی دلتنگی و ماجراهای جدید.....هستم بعد از این.

برچسب‌ها: خودنویس

 
دیگر موارد
Best Resolution : 1440x900