یک "تو" وسط زندگی ام ، گمشده است
خیال تو...
شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٢ ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد ناصری | ( نظرات )

بهت بدجوری وابستم که اینجوری به هم ریختم 
همه حرفامو تا امروز نگفتم تو دلم ریختم

تو پیشم نیستی و هر شب دارم از غصه می پوسم
دلم میگیره وقت خوابه که چشماتو نمی بوسم

چه لحظه های بی رحمی داره صبرم تموم میشه
تو نیستی و یه روز خوش تو دنیا ارزوم میشه

تمام سهم من از تو همین بوده که تنها شم
روزایی که تو میخوام فقط دلتنگ تو باشم

نمیشه زنگی بی تو هنوزم باورش سخته
تو رفتی و خیال تو هنوزم روی این تخته

تو این خونه بدون تو شبا تاریک تر میشه
جای خالیت اون گوشه به من نزدیکتر میشه

همش حس میکنم کم کم دارم از یاد تو میرم
چه سخته درک این احسای که دستاتو نمیگیرم

بهت بدجوری وابستم که اینجوری به هم ریختم 
همه حرفامو تا امروز نگفتم ..... 


برچسب‌ها: خودنویس, شعر

 
دیگر موارد
Best Resolution : 1440x900