یک "تو" وسط زندگی ام ، گمشده است
آوار....
دوشنبه ٧ بهمن ۱۳٩٢ ساعت ٦:٥۱ ‎ب.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد ناصری | ( نظرات )
از حال خودم خسته م از دست خودم دلسرد
این دردرو با هیچکس تقسیم نمیشه کرد
تو هیچی نمیدونی از این من یاس آلود
سقفی رو سرم ریخته که عشق ستونش بود
می دونی کی مثل من آلوده تشویشه
کوهی که سقوط کرده دریائی که غرق میشه
بی رحمی درد تو تاریخ رو تکرار کرد
زیرو بم قلبم رو این زلزله آوار کرد
امروز که لحن من معنای عذاب میده
امروز که همه چیزم از همدیگه پاشیده
آشفتگی من رو تنها کسی می فهمه
که سوختن خونه اش رو با چشم خودش دیده
اونقدر خرابم که از بغض صدام پیداست
معیار جدید درد این حال من تنهاست
از حال خودم خسته م از دست خودم دلسرد
این دردرو با هیچکس تقسیم نمیشه کرد
--------------------------------------------------
درس امروز : مردم این شهر به هرچه که نمی فهمند , می خندند !
پ.ن : وقتایی هم هست که خسته میشی از بال و پر زدن برای اینکه زندگیت اونجوری که می خوای بشه
اون موقعست که میشینی و فقط به یک نقطه خیره میشی
نه حرفی ، نه حرکتی....فقط ساکت و آروم شکسته میشی.

برچسب‌ها: خودنویس, شعر

 
دیگر موارد
Best Resolution : 1440x900