یک "تو" وسط زندگی ام ، گمشده است
روزگار غریبی است نازنین...
یکشنبه ۸ آذر ۱۳۸۸ ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد ناصری | ( نظرات )

http://fararoo.ir/images/docs/000005/n000%205436-r-b-000.jpg

شعری از استاد احمد شاملو که هر چی بخونی بازم کمه

---------------------------------------------------------------------------

دهانت را می­بویند

مبادا که گفته باشی دوستت می­دارم

دلت را می­پویند

مبادا شعله­ایی در آن نهان باشد

روزگار غریبی است نازنین

و عشق را

کنار تیرک راهبند تازیانه می­زنند

عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد

در این بن بست کج و پیچ سرما

آتش را به سوخت بار سرود و شعر فروزان می­دارند

به اندیشیدن خطر مکن

روزگار غریبی است نازنین

آن که بر در می­کوبد شباهنگام

به کشتن چراغ آمده است

نور را در پستوی خانه نهان باید کرد

آنک قصابانند بر گذرگاهها مستقر

با کنده و ساتوری خون آلود

روزگار غریبی است نازنین

و تبسم را بر لبها جراحی می­کنند

و ترانه را به آن

شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد

کباب قناری بر آتش سوسن و یاس

روزگار غریبی است نازنین

ابلیس پیروز مست

سور عزای ما را بر سفره نشسته است

خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد

---------------------------------------------------------------------------

روحش شاد ، یادش گرامی

تا سلامی دوباره , در پناه خالق یکتا....لبخند


برچسب‌ها: خودنویس, شعر

 
دیگر موارد
Best Resolution : 1440x900