یک "تو" وسط زندگی ام ، گمشده است

شاید میخوام تا غمی که به یکباره دلم رو دچار خودش کرد رو برای اندک دقایقی از یاد ببرم... اما تنها اندک دقایقی از یاد خواهد رفت و بعد از این در خلوتم و یاد آوردن خاطراتی که هنوز شاید جوهر قلمی که خاطرات آن روزها را نوشته ام , بر روی کاغذ خشک نشده باشد , باز به یاد من آیی و مرا درگیر غمت کنی...

واقعا چرا ما آدم ها انقدر فراموش کاریم و از مصیبت ها و دردها درس نمیگیریم.....چرا ؟

چند نفر از عزیزانمان باید جلوی چشممون پَر پَر بشن تا بدونیم این دنیا چقدر بی رحمه...

چندین نفرِ دیگه باید به راحتی و در عین ناباوری از این دنیا پَر بکشن تا ما رسم وفا و مهربونی رو برای زندگیه کوتاهمون که توی این دنیای زود گذر هست رو یاد بگیریم....!

یاد بگیریم که فاصله ی زندگی تا مرگ , به اندازه ی یک نفس هست...به اندازه ی یک لحظه...یک اشک...یک لبخند....

یاد بگیریم که سخت نگیریم تا به ما سخت نگیرن...مهربانی کنیم تا مهربانی ببینیم...

آه.........دیگه نمیدونم باید چجوری سر خودم رو گرم کنم و با کلید های این صفحه ی سیاه , بنویسم...بنویسم و باز هم بنویسم...

ببخشید اگه با این پست فقط خواستم غم دلم رو سبُک کنم و ناخواسته وقت شما رو هم گرفتم ؛ حدود دو ساعت پیش بهم خبر رسید که یکی از افرادی که خاطرات نه زیادی بلکه زیبایی رو باهاش گذروندم , بعد از چندین وقت مریضی و حدوداً یک هفته اغماء امروز درگذشت , باورم نمیشد , همه ی روزهایی که کنارش بودم مث یک نوار داره توی ذهنم تکرار میشه......ولی جز حسرت چیزی سزاوار یادآوری آن روزهای زیبا نیست...

روحش شاد , یادش گرامی باد

در پناه خالق یکتا....لبخند

نوشته شده در دوشنبه ٢ شهریور ۱۳۸۸ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ توسط محمد ناصری نظرات () |

 
دیگر موارد
Best Resolution : 1440x900