یک "تو" وسط زندگی ام ، گمشده است
قصه ی طوفان...
جمعه ٢٥ تیر ۱۳۸٩ ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ | نوشته ‌شده به دست محمد ناصری | ( نظرات )

http://mohamadnaseri.persiangig.com/persianblog/besme%20rab2.jpg

http://s1.picofile.com/mohnaseri/Pictures/toufan.jpg

سلام , سلامی نه به گرمی آفتاب , نه به گرمی وجودتان , نه به گرمی هوای این روزها , فقط ســـلام , همین...

اول اینکه ببخشید که یه چند وقت نمیتونستم بیام آپ کنم , شایدم اینطوری چشم و فکر شما رو کمتر درگیر مطالب الکی و بیخود خودم کردم .

در هر حال من پنجشنبه گذشته ( 17 تیر ) امتحاناتم تموم شد و الآن هم پیش رامین ( بیرجند ) هستم .

توی این چند روزی که اومدیم اینجا خیلی حالم رو به راه نبودِ و نیست . ولی فکر کردم شاید با آپ کردن این دلکده یکم آروم تر بشم , نمیدونم شاید هم آروم نشم...

اومدم تا شعری که همین دیشب با خودم زمزمه میکردم رو براتون بنویسم , البته هنوز اسم خاصی براش انتخاب نکردم و این اسمش موقته.

--------------------------------------

من و تو ستاره بودیم توی آسمون دنیا

ما دوتا پرنده بودیم تشنه ی لذت پرواز

تن نمیدادن دلامون به دل هیچکس دیگه

دست گرمت واسه من بود دل تنهام واسه ی تو

دل سپردم به نگاهت ساده و آروم و آسون

تو میگفتی که میمونن پای هم دیگه دلامون

تا یه روزی باد وحشی زد به شیشه ی دلامون

من شکستم و ندیدی هایوهوی زجه هامو

گریه کردم تا که شاید بگذری از این گذشتن

این شکسته رو ببینی که به دستات کرده عادت

دست گرمت واسه من بود دل تنهام واسه ی تو

دل سپردم به نگاهت ساده و آروم و آسون

--------------------------------------

برقرار باشید و سبز....لبخند


برچسب‌ها:

 
دیگر موارد
Best Resolution : 1440x900